سحر گاهان بر دامن گل جای پای باد ها نقش می بندد و نگار او مکررا بر روح بی رنگ من نقش می گیرد ،شعرش موزون است در پیشگاه ابر وناله اش را جوابی است در فراق یک غربت .شعر من در پیشگاه دامن سرخش ،طرد از موزون ومعناست .پروایش را ز طوفان اندوه ،دل به خواب رفته کبکی را به درد نخواهد اورد و بدور از جوار گلشن بهایش در مهد خاک پنهان می شود .حرف درونی هزاران قلب را به باد می گوید ونکته به نکته برای اسمان حکایت میکند،او حرف به سینه خفته ساری را نقش نمای لعلش می کند ومن سخن نا مفهوم گمشده ای را در خاطره ها می جویم ،او دیده آینه نمای شبنمی را بر وجودش می نوازد و من پلکهای خسته هزار آرزو را به دنیای دیگری می گشایم در منظر یک چشم ،در هاله یک عهد ،در شرار یک شعله ،بانگ بر می دارد که حقیقتی در نهاد نازک من نهفته است بدور از کینه مرجانهای سپید و بدور از تیرگی رخسار یک ابر سیاه ،ودر تارهای سبز سینه من صفحه ای زندگی را نمایانگر است ،که ای عاشق در قلبت یکی بذر نگاهش باید کاشت ودیگرشکر ایزد منان
بنام تو زندگی را ازل وابدی است ،
ای جاودانگی وتباه من با تو
بزرگ پادشاهی،
نیک خداوندی ،
مهر پیوندی،
دلگشایی ،
مهر افزایی،
که عابدان،
وصف بزرگواری تو شنیدند
وگردن به عبادت تو نهادند
و پادشاهان ،
وصف عطای تو شنیدند
و از بیم هیبت تو گردن نهادند
و گناهکاران صفت رحمت تو شنیدند،
امیدوار شدند،
قسم به خاک باد خورده ای
که روحمان در ان دمیده شده
دوباره این خاک ،
بازیچه باد خواهد شد
قسم به پاکی وزلال چشمه سار ،کرامت ،
در بدو ندامت در بارگاه تعالی ظهور می کند ،
قسم به حسرت اشکی که
در آینه بی زنگار خلاصه می شود
که جز روح پژمرده شب خواب سایه ای از ان سو پیدا نیست وحنجره سرخ شفق را
تبر برق چشمی به تماشاست .
بنام تو زندگی را ازل وابدی است ، ای جاودانگی وتباه من با تو بزرگ پادشاهی، نیک خداوندی ، مهر پیوندی، دلگشایی ، مهر افزایی، که عابدان، وصف بزرگواری تو شنیدند وگردن به عبادت تو نهادند و پادشاهان ، وصف عطای تو شنیدند و از بیم هیبت تو گردن نهادند و گناهکاران صفت رحمت تو شنیدند، امیدوار شدند، قسم به خاک باد خورده ای که روحمان در ان دمیده شده دوباره این خاک ، بازیچه باد خواهد شد قسم به پاکی وزلال چشمه سار ،کرامت ، در بدو ندامت در بارگاه تعالی ظهور می کند ، قسم به حسرت اشکی که در اینه بی زنگار خلاصه می شود که جز روح پژمرده شب خواب سایه ای از ان سو پیدا نیست وحنجره سرخ شفق را تبر برق چشمی به تماشاست .
نگاه پنجره ها در سکوت می نگرد جمال خوش پوشنده ای به پرده غیب دو دست گرم امیدم در انتظار دمی است که معبر قدمت را کند گل ارایی
زندگی املا نیست زندگی انشایی است زیر عنوان نگاه
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه باما باش پیدا کردنش با من مگر کلیدی که من گم کرده ام کدامین در را باز خواهد کرد
اگر می دانستم در ان سوی روشنایی چه می گذرد لحظه ای درنگ نمی کردم اگر می دانستم زهر ان اهنگ دلنشین چیست نفسهایم در سینه حبس نمی شد
مرا به سلام اتشین عشق مخوانید چو نگاه رقیب عشق بر یاد است مرا به فراق سینه سوز عشق مخوانید که شاخ وصال نگار بر باد است
اگر دلواپسی ها لختی رهایم می کردند فکرم اسوده میشد وبه دنبالت می گشتم وحتما پیدایت می کردم