بنام تو زندگی را ازلی وابدی است ای جاودانگی وتباه من با تو ،مرا تهی مکن از احساس جسم خاکیم ،که بی دریغ از نفس شیطانی ،سرنوشت خود را در سیاهچال خوابهای ابدی ،انتهایی بدانم.
به ترنمگه این دید شرر بین هزاران سوری ، به بر برگ سیه سوخته شاخ چنار ،بنوازذ چنگی، کاش پروانه چو قلب من از خود رسته، منکر سوزش پر هایش بود،یا که در میکده جمع مه واختر و مهر ، ساغر لعل کبودم گل بود ، کاش در عالم این کالبد سرد ونهیب ، ارزوی افق دیده من خواب نبود ، ودر این پیچ ره زندگی خاطر خشم ،اه وافغان ز عبور غم دیروز نبود ، ودرآن عشق نگارین بصد رنگ شمیم ، دل خوابیده در مهد من مهد نشین ، غرق یک میل شرر بار نبود ، کاش سجاده وتسبیح مرا نوری بود ،ببر سجده گه راز و نیازم دل بود ، یا که با دست پر از لغزش و بغضی غمگین ،اشک چشمم ببر شمع گنه باران بود که تو ای رحمت وای هیبت این روز وشب کوته من ،وتو ای یار وکلید و امل سینه من ،تو مرا خار مگردان به بر رشک شباویز نگاه ، ودر این خانه تاریک وپر از زشتی خواب ، به من الهام مکن جاندهی نقش پکر های سیه ،من در این هاله شیطانی ودر خاک زمین ، ودر این عرش پر از دود وپر از حادثه ها ، زنده ام تا که تو معبود من خسته تنی یار منی
باز کن پنجره را ،که لطافت ز فرا سوی بهاران به ملاقات دلت می آید وبه سر تا سر این شیشه بیرنگ هوا گل پیچان به تن ساق صدا می پیچد وفریبنده سنجاقک آن بیشه گل بدو صد ناز به زیبایی خود می بالد وپرستو ز سفر های دراز باز بر می گردد باز کن پنجره را تا به چشم سیه خویش ببینی که چو ماه اب رخساره وتصویر تو را می دزدد و دل غمزده می میراند وسرک میکشد از بام دل تنهایی تکه ای ابر به بالای سرت می گرید یاکه پروانه مزار گل غم می شوید باز کن پنجره را دانه ای بر لب جوی دل خود می شوید وبه منقار چکا وک خیره وبه دل خاک فرو می شود و به یکباره چو باد شیون از خانه بلبل به هوا خواهد رفت ونوازشگری شبنمی از جام گلی دل او بستاند وجوانه به دو صد لابه و آه سرخود را ز زمین بردارد باز کن پنجره را که دو صد شاپرک از سمت علفزار بدین سوی آیند کاسه لاله سرخی به سر و می ز لب قمری شوریده به دست وبه بر جامه مهتاب نگاه وگل زرد به گیسوی دراز و سیه شب پره ها ونقابی که بنفشه به تمنا ز قناری چمن بستاند همه در آینه صاف هوا زیبایند باز کن پنجره را مشتی از بذر در این هاله مهتاب درخشش دارد وامیدی به شکفتن به تماشای سحر را دارد چه تماشائی هست کاروانی ز گل وسبزه وسار وقناری ودو صد قمری و طاووس به راه ونمائی ز صف شاپرک وکبک غریب باز کن پنجره راکه صدای نی چوپان به صحرای عدم لحن ارامش این پیکره خسته دلان و نماز لب سرخ عطش یاسمن وقصه پلک به خواب من وتو ست باز کن پنجره را لحظه ها در دل هم می پیچند که پرستش به چه معنا به تو رو خواهد کرد عشق معنای دگر خواهد داشت.
خدایا اگر به دوزخم ببری، به دوزخیان خواهم گفت که تو را دوست دارم اگر هزار بار استخوانهای سوخته ام را به باد دهند و دوباره مرا به حقارت بکشانند و زبانم را به ناگفتنی ها وا دارند .چه زیبا خواهد بود خلوت وتاریکی با معشوق که گوشه گوشه خلوتم را به ترنم اشکها مزین کنم .سجده بر خاکی که روحم در ان دمیده شده برایم لذتبخش است .روحم در کالبدم جای نمی گیرد این روح را آزادی خواهد رسید.مردن را دوست دارم در لحظه ای که دستهای اسمان بر تابوت شانه های روح من سنگینی می کند به کدام امید؟ من که خود را گم کرده ام ،تنهاتر از جسمهایی که زیر خاکهاارمیده اند .ایا دوباره زمانه تکرار میشود دوباره صدایی در خم کوچه های زندگی می پیچد مگر می شودغنچه را بزور باز کرد ولی با انتظار بهار شکفتن هزاران غنچه کوچک را دیدیم مگر تشنگی اغاز مرگ زندگیست که به گلها اب نمی دهند مگر شیطانکهای پلیدی در کوچه های اشنایی پرسه می زنند که قناریهای رنجور راسر می برند
تا مایاد مرگ نباشیم ،حلاوت ذکر رانتوانیم درک نماییم وتا مردنی را متذکر نشوییم ،خدایی را به ان معنی که باید متصور نتوان کرد وتا مرگ را در جلو نظر نیاوریم ،باز هم فریبها وزیباییهاورنگهای دنیا چشم ما را پرمی کند وعشوه ها ولذائذ بر ما غلبه میکند ،تا مرگ را در خاطر نیاوریم با کمال خاطر بر معصیت وغفلت وبطلان روزگار می گذرانیم تا انجا که فرصتی برای توبه وانابه بر خود نمی گذاریم و در یک کلام تا فنا را معنا نکنیم بقا را درک نتوان کرد وان هنگام باید نام باقی را بزبان وکلام راند که یقین به فنا پیدا کنیم .ان هنگام است که عشق به حقیقتی فنا ناپذیر در عمق وجودمان معنا می یابد، عشقی که باقیست وهمه چیز در برابر او فانی .
نیمه شب رفتم تا دامنی گل برایت به ارمغان بیاورم اما انقدر گل چیدم که دامنم تاب نیاورد وتمامی گلها راهی دریا شدند اکنون گلی ندارم که تقدیمت کنم دریا گلگون شده است بیقراریم را به دریای وجود تو تقدیم میکنم چون تنها تو خریداری ای مهربان خالق من
سحر گاهان بر دامن گل جای پای باد ها نقش می بندد و نگار او مکررا بر روح بی رنگ من نقش می گیرد ،شعرش موزون است در پیشگاه ابر وناله اش را جوابی است در فراق یک غربت .شعر من در پیشگاه دامن سرخش ،طرد از موزون ومعناست .پروایش را ز طوفان اندوه ،دل به خواب رفته کبکی را به درد نخواهد اورد و بدور از جوار گلشن بهایش در مهد خاک پنهان می شود .حرف درونی هزاران قلب را به باد می گوید ونکته به نکته برای اسمان حکایت میکند،او حرف به سینه خفته ساری را نقش نمای لعلش می کند ومن سخن نا مفهوم گمشده ای را در خاطره ها می جویم ،او دیده آینه نمای شبنمی را بر وجودش می نوازد و من پلکهای خسته هزار آرزو را به دنیای دیگری می گشایم در منظر یک چشم ،در هاله یک عهد ،در شرار یک شعله ،بانگ بر می دارد که حقیقتی در نهاد نازک من نهفته است بدور از کینه مرجانهای سپید و بدور از تیرگی رخسار یک ابر سیاه ،ودر تارهای سبز سینه من صفحه ای زندگی را نمایانگر است ،که ای عاشق در قلبت یکی بذر نگاهش باید کاشت ودیگرشکر ایزد منان