زندگی املا نیست زندگی انشایی است زیر عنوان نگاه
اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را بیا یک لحظه باما باش پیدا کردنش با من مگر کلیدی که من گم کرده ام کدامین در را باز خواهد کرد
اگر می دانستم در ان سوی روشنایی چه می گذرد لحظه ای درنگ نمی کردم اگر می دانستم زهر ان اهنگ دلنشین چیست نفسهایم در سینه حبس نمی شد
مرا به سلام اتشین عشق مخوانید چو نگاه رقیب عشق بر یاد است مرا به فراق سینه سوز عشق مخوانید که شاخ وصال نگار بر باد است
اگر دلواپسی ها لختی رهایم می کردند فکرم اسوده میشد وبه دنبالت می گشتم وحتما پیدایت می کردم
دلم اینجا تنهاست ماه بالای سرم پیدا نیست به سکوت سیه شب پره می اندیشم وبه مناجات دلم با تو خداوند صبور وبه سجاده پر نور وبه تسبیح درّ وگوهر اشک دل خود را به قضای دگری می سپرم
تا مایاد مرگ نباشیم ،حلاوت ذکر رانتوانیم درک نماییم وتا مردنی را متذکر نشوییم ،خدایی را به ان معنی که باید متصور نتوان کرد وتا مرگ را در جلو نظر نیاوریم ،باز هم فریبها وزیباییهاورنگهای دنیا چشم ما را پرمی کند وعشوه ها ولذائذ بر ما غلبه میکند ،تا مرگ را در خاطر نیاوریم با کمال خاطر بر معصیت وغفلت وبطلان روزگار می گذرانیم تا انجا که فرصتی برای توبه وانابه بر خود نمی گذاریم و در یک کلام تا فنا را معنا نکنیم بقا را درک نتوان کرد وان هنگام باید نام باقی را بزبان وکلام راند که یقین به فنا پیدا کنیم .ان هنگام است که عشق به حقیقتی فنا ناپذیر در عمق وجودمان معنا می یابد، عشقی که باقیست وهمه چیز در برابر او فانی .
خدایا اگر به دوزخم ببری، به دوزخیان خواهم گفت که تو را دوست دارم اگر هزار بار استخوانهای سوخته ام را به باد دهند و دوباره مرا به حقارت بکشانند و زبانم را به ناگفتنی ها وا دارند .چه زیبا خواهد بود خلوت وتاریکی با معشوق که گوشه گوشه خلوتم را به ترنم اشکها مزین کنم .سجده بر خاکی که روحم در ان دمیده شده برایم لذتبخش است .روحم در کالبدم جای نمی گیرد این روح را آزادی خواهد رسید.مردن را دوست دارم در لحظه ای که دستهای اسمان بر تابوت شانه های روح من سنگینی می کند به کدام امید؟ من که خود را گم کرده ام ،تنهاتر از جسمهایی که زیر خاکهاارمیده اند .ایا دوباره زمانه تکرار میشود دوباره صدایی در خم کوچه های زندگی می پیچد مگر می شودغنچه را بزور باز کرد ولی با انتظار بهار شکفتن هزاران غنچه کوچک را دیدیم مگر تشنگی اغاز مرگ زندگیست که به گلها اب نمی دهند مگر شیطانکهای پلیدی در کوچه های اشنایی پرسه می زنند که قناریهای رنجور راسر می برند
آغاز دوست داشتن زیباست اگر چه پایان راه نا پیداست من دیگر به پایان نمی اندیشم
مگر می توان گله عشق را با صدای نی چوپان راه شب به دره های سرد وتاریک رهنمون شد
زندگی روئیا نیست،زندگی زیبائیست،می توان در دل این مزرعه خشک وتهی بذری ریخت ،می توان فاصله ها را از میان بر داشت ،دل من با دل تو هر دو پندار از این فاصله هاست ،کودک چشم من از قصه تو می خوابد، قصه نغز تو از غصه تهی است ، باز هم قصه بگو ،تا به آرامش دل سر به دامان تو بگذارم ودر خواب روم ،گل به گل ،سنگ به سنگ این دشت ،یادگاران تواند